شجاعت مصطفی


 

یک قطعه را سفارش داد که وارد کنم . از کارخانه ی کشوری که تولیدش می کرد ، قیمتش را استعلام کردم . آن قدر حساس بود آن قطعه که ریختند و در کارخانه را بستند ، چون به ما قیمت داده بود . همان قطعه را از یک کشور دیگر برایش آوردم .

 

مصطفی می خندید و می گفت « برو ، برو که اگه بگیرنت ، بدبختت می کنن.»

 

شجاعتی بود توی این شوخی هایش . خنده اش را که می دیدم ، خیالم راحت شد.

 

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب پزشکی آموزش تصویری خیاطی