دلم هوای حرم دارد...

هوای زیارت که بزندبر دل آدم، تنها راهش رفتن به پابوس است...

این چیزهایی که بافته ام، راستش را بخواهید خودم هم نمیدانم چیست! قبلا قرار بود بشود شعری برای خودش! منتها نشد. این بافتنی میخواست شبیه لباس خدّام آقا علی ابن موسی الرضا بشود منتها از باب تبرک به در و دیوار حرم مالیده شد و شد این...:

 

دم در خادمت مرا می گشت / بعد از آن گفت: التماس دعا

باورم شد که زائرت شده ام / نزد تو اعتبار دارم و بس

 

در باب الجواد، اذن دخول / بوسه ای روی سنگفرش حرم

خاک کفش مرا تبرک کرد.. / شرمی از کفشدار دارم و بس

 

می رسم تا کنار پایین پا / السلام علیک می گویم

و علیک تو هم گرو باشد.. / من، سلامی ز یار دارم و بس

 

در فشارم ولی حواسم نیست / دست هایم پی تو می گردند

به ضریحت بگو که ناز کند / من فقط با تو کار دارم و بس

 

بین جمعیتی که گرد تو اند / صلوات و سلام همهمه ها

جیغ یک زن بلند می آید: / حاجتی واگذار دارم و بس

 

من که خسته نمی شوم اینجا / تو انیس النفوس و من مأنوس

کس و کارم فقط تویی آقا! / با تو تنها قرار دارم و بس

 

می نشینم فقط نگاه کنم / اشک هم که خود شما دادی

یاد دادی چگونه گریه کنم / روضه ای را نثار دارم و بس:

 

زینب خسته صبح یازدهم / آمد و بهت زد: أ أنت أخی؟

روی گونه غبار داری و خون / روی گونه غبار دارم و بس.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب پزشکی آموزش تصویری خیاطی